شما در حال مشاهده سایت در حالت ریسپانسیو(سازگار با موبایل و تبلت) هستید. در صورت تمایل به مشاهده سایت با نسخه اصلی "ایـنـجـا" کلیک کنید.
X تردمیل
X 400رژیم
عکس تاپیک

طرز تهیه سالاد بادمجان و کدو رژیمی در منزل

سالاد رژیمی
برای مشاهده کلیک کنید
عکس تاپیک

زمان درست مصرف قرص آهن برای جذب بیشتر آن

قرص آهن
برای مشاهده کلیک کنید
عکس تاپیک

مهمترین قدم قبل از اقدام برای لاغری را اینجا بخوانید

یک قدم مهم
برای مشاهده کلیک کنید
عکس تاپیک

کاملترین دستور تهیه بادی رپ در منزل

طرز تهیه بادی رپ
برای مشاهده کلیک کنید
 

آشنایی بیشتر با زیباتنی ها

پاسخ به رایج ترین سوالات کاربران

اطلاعیه مدیریت سایت

در حال حاضر اطلاعیه جدیدی وجود ندارد
فروشگاه زیباتن هایپرجم
کتونی ورزشی پوشاک اسپورت

زیباتن زیباتن
مشاهده RSS Feed

وبلاگ زیباتنی *پوپک*

یک قاشق غذا مانده ته ظرف!!

به این مطلب امتیاز بدهید
سلام دوستان خوبم
چطورین عشقا

امیدوارم همیشه سالم و پر انرژی باشید.


امروز ظهر خونه خواهر شوهرم دعوت بودیم و من یک تجربه عالی پل مکنایی داشتم.
برنجم رو خواهر شوهرم کشید.بسیاااار زیاد. خواهش کردم مقداری ازش برداره. برنج رو گذاشتم جلوم و آروم شروع ب خوردن کردم.

ب عطر و طعم غذا توجه داشتم و ... تا دیدم دیگه سیر شدم.برنجم نصفش مونده بود و یک تکه کوچک از کبابم.
در گذشته در مواجهه با چنین حالتی با خودم میگفتم بقیه غذاتو بخور دیگه حالا ک دستخورده شده.یا اون ی تکه کباب چیه آخه؟ همونم بخور دیگه.

اما حالا فهمیدم اینا همه تلاشهای ذهنم برای گول زدنم بوده تا منو وادار کنه غذای اضافی بخورم.
از خودم پرسیدم واقعا گرسنه ام؟ ب اون ی تکه احتیاج دارم؟؟
پاسخ منفی بود!!
و اون ها رو همونجا ته ظرفم رها کردم.


از همسرم خواستم برام نوشابه بریزه . خواهش کردم لیوانو پر نکنه. یهو دیدم ی لیوان پر نوشابه جلومه.گفتم: هممممممسر!!

گفت باور کن نصفش یخه!!
گفتم لطفا دوباره بریز!
اون لیوان سهم یکی دیگه از مهمونا شد و همسر برای من لیوان دیگری ریخت.
نوشابه نوشیدم.جرعه جرعه.در حالی ک ب رنگ زیبای نارنجیش نگاه میکردم و طعم پرتقالیشو با تمام وجود حس میکردم.


من همه ی لذتمو برده بودم.نگاه کردم دیدم کمی نوشابه ته لیوانم مونده.دیگه تمایلی ب خوردنش نداشتم. همسرم ک دید لیوان رو گذاشتم کنار و نمیخورم با تعجب نگاه کرد و گفت اینو نمیخوری؟ با لبخند گفتم نه!! خودش تو یک ثانیه سر کشید!!

عصر بود هوای داخل خونه گرم شد بود منم ک گرمایی.
دلم خنکای یک ژله ی زعفرونی میخواست.احساس کردم بدنم با همه وجودش اون ژله سرد خوش رنگ رو از من میخواد.منم بهش نه نگفتم!!


آروم آروم مزه مزه اش کردم و کیف کردم
یک قاشق هنوز مونده بود ته ظرفم.
دیگه مث اول بهم مزه نمیداد.نیاز بدنم برطرف شده بود. منم اون یک قاشق رو ته ظرف گذاشتم و باز البته نصیب همسر شد.


هیچ کس تو این مهمونی نفهمید ک من رژیم هستم.هیچ کس بهم اصرار نکرد ک ای بابا حالا یک روز اومدی مهمونی بخور دیگه.
چون من رژیم نبودم. برنج خوردم.کباب خوردم.نوشابه خوردم و ژله.
و هرچیزی خوردم دیر تر از دیگران تموم کردم. چون آروم تر و آگاهانه تر و با لذت تر از دیگران غذا خوردم.
به اندازه و فقط در پاسخ ب حس نیاز و گرسنگی بدنم.


امروز خیلی راضی بودم خیلی خوشحال بودم.
میدونم بدنم هم از من راضیه

میدونم به زودی دستهای مهر و محبتش رو به روی من باز میکنه و منو ب تناسب و تعادل میرسونه.

دوستت دارم خودم

آپدیت شده 17 آذر 1397 در 02:27 توسط [ARG:5 UNDEFINED]

برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات

  1. افسون11 آواتار ها
    یکی از بهترین تجربه های دنیا همینه،موفق باشی دوستم
  2. Avin_m آواتار ها
    سلام دوست خوبم
    خیلی خیلی متنتون رو دوست داشتم،اینقدر قشنگ پل مکنا رو توصیف کردین که تصمیم گرفتم امتحانش کنم :)
    البته نه به عنوان رژیم بلکه به عنوان سبک زندگی.
    موفق باشی عزیزم
  3. Catinca آواتار ها
    منم دوست دارم خودت
    اصلا متنتو آدم میخونه حس آرامش میگیره
    البته بدن من یکم خنگه کلا هرچی ازش بپرسی اینم میخوری ؟ میگی اره بابا حالاحالاهاجاهست
    بعد یهو به خودم میام میبینم الانه که یا دچار خفگی بشم یا انفجار
    بازم از این متن قشنگا بنویس دوستم